شعر «در آغوش نگاه» را در دوره ی جوانی بیش از 30 سال پیش سروده ام .

چند روز پیش در یکی از کلاس ها در لابه لای داستان رابعه و بکتاش به یادم آمد و خواندم و به دل یکی از دوستان نشست و از آن روز تا به حال چندین بار اصرار کرده که آن را شیر کنم.دوستانی که مرا می شناسند می دانند گاهی از شعر های خودم نمی خوانم و مطرح نمی کنم چون واقعا آنها را بسیار سطحی و فاقد جوهره ی اصلی شعر می بینم و شعر نمی دانم.

به هر حال آن روز ها در حال و هوای دیگری سیر می کردم واین گونه سروده ها را شعر می دانستم ولی امروز دیگر آنچه می خواهم نمی آید و آنچه می آید نمی خواهم !

«در آغوش نگاه »

 

دو جوان در بر هم

دو نگاه اندر هم

گره این دو نگاه

سخت پیچیده به هم

راز صدها و هزاران گفتار

به زبانی دیگر

 به بیانی بهتر

ریخته در دل هم

از پس صدها دیوار

رازهایی به درازای افق

حرف هایی به بلندای سپهر

دور گشته ز زبان

مختصر گشته درون دو نگاه

هر نگه پاک و لطیف

که درونش به کمین بنشسته

صد هزاران سخن نغز و ظریف

عاشقان با نگه خود گویند

عارفان در خود می پویند

چشم عاشق لب گویای وی است

چون زبان در نگه پاک و فریبای وی است

لحظه ها می گذرد

لحظه ی رفتن عاشق

لحظه ی دور شدن

همچو موجی به بلندای دو کوه

به جلو می تازد

دوری از دیدن یار

و به دست خود و با پای خودش

به اسارت رفتن

 به غریبی رفتن

کوله باری بر دوش :

مملو از یاد نگار

لحظه های دیدار

گره هر دو نگاه

عشق پاکی چو پگاه

اندر آن کوله که بر دوش خودش افکنده

خاطراتس توشه

دوری آن دو نفر

 دوری کالبد و پیکره ی خاکی بود

قلب ها در بر هم

هر دو روح واحد و یکتا گشته

دو نگه باز به هم

به وصالی شیرین

ز امیدی دیرین

این نگه آن نگه دیگر را

تنگ و مستانه

 در آغوش خودش می فشرد