شعر ماندگار خط خون

خاطره ای از شعر عاشورایی«خط خون»

آقای علی موسوی گرمارودی خالق شعر ماندگار خط خون در باره این سروده ی زیبا می گویند :

شب عاشورا مرا به مجلسی دعوت کرده بودند. من نیز به رسم ادب در این مجلس شرکت کردم . بعد از سخنرانی مراسم عزاداری بود . ولی من معمولا در این گونه مراسم نمی توانم گریه کنم . به همین خاطر وقتی از مجلس به خانه آمدم و با خودم خلوت کردم ، احساس کردم بغضی در گلو دارم که باید شکسته شود. در آن لحظه حالی به من دست داد و بی اختیار شروع به زمزمه این شعر کردم:

 

درختان را دوست می دارم

 

که به احترام تو قیام کرده اند

 

و آب را

 

که مهر مادر توست

 

اهل خانه با شناختی که از حالات من داشتند ، بی‌آن که من بدانم ، ضبط صوت را روشن کرده بودند و صدای مرا در حین زمزمه این شعرضبط می کردند . بعد که به خود آمدم ، شعر ضبط شده را برای من گذاشتند و دیدم به لطف حضرت حق و عنایت مولا ، شعر خوبی از کار در آمده است . بعد از سرودن شعر « خط خون » دیگر در آن دست نبردم ، این شعر تا کنون به چند زبان ترجمه شده است .

برای دیدن شعر شما را به خواندن ادامه مطلب دعوت می کنم

ادامه نوشته

«در آغوش نگاه»

 شعر «در آغوش نگاه» را در دوره ی جوانی بیش از 30 سال پیش سروده ام .

چند روز پیش در یکی از کلاس ها در لابه لای داستان رابعه و بکتاش به یادم آمد و خواندم و به دل یکی از دوستان نشست و از آن روز تا به حال چندین بار اصرار کرده که آن را شیر کنم.دوستانی که مرا می شناسند می دانند گاهی از شعر های خودم نمی خوانم و مطرح نمی کنم چون واقعا آنها را بسیار سطحی و فاقد جوهره ی اصلی شعر می بینم و شعر نمی دانم.

به هر حال آن روز ها در حال و هوای دیگری سیر می کردم واین گونه سروده ها را شعر می دانستم ولی امروز دیگر آنچه می خواهم نمی آید و آنچه می آید نمی خواهم !

«در آغوش نگاه »

 

دو جوان در بر هم

دو نگاه اندر هم

گره این دو نگاه

سخت پیچیده به هم

راز صدها و هزاران گفتار

به زبانی دیگر

 به بیانی بهتر

ریخته در دل هم

از پس صدها دیوار

رازهایی به درازای افق

حرف هایی به بلندای سپهر

دور گشته ز زبان

مختصر گشته درون دو نگاه

هر نگه پاک و لطیف

که درونش به کمین بنشسته

صد هزاران سخن نغز و ظریف

عاشقان با نگه خود گویند

عارفان در خود می پویند

چشم عاشق لب گویای وی است

چون زبان در نگه پاک و فریبای وی است

لحظه ها می گذرد

لحظه ی رفتن عاشق

لحظه ی دور شدن

همچو موجی به بلندای دو کوه

به جلو می تازد

دوری از دیدن یار

و به دست خود و با پای خودش

به اسارت رفتن

 به غریبی رفتن

کوله باری بر دوش :

مملو از یاد نگار

لحظه های دیدار

گره هر دو نگاه

عشق پاکی چو پگاه

اندر آن کوله که بر دوش خودش افکنده

خاطراتس توشه

دوری آن دو نفر

 دوری کالبد و پیکره ی خاکی بود

قلب ها در بر هم

هر دو روح واحد و یکتا گشته

دو نگه باز به هم

به وصالی شیرین

ز امیدی دیرین

این نگه آن نگه دیگر را

تنگ و مستانه

 در آغوش خودش می فشرد