چند شعر زیبا
در گذرگاه زمان
خيمه شب بازي دهر
با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد
عشق ها مي ميرند
رنگ ها رنگ دگر مي گيرند
و فقط خاطره هاست
كه چه شيرين و چه تلخ
دست ناخورده به جا مي مانند
( زنده ياد مهدي اخوان ثالث )
امروز بيا ترانه خواني بكنيم
با سبزه و آب همزباني بكنيم
عيد است و غبار غم گرفته است دلم
اي اشك بيا خانه تكاني بكنيم
( ايرج زبردست )
در حیرتم از این همه تعجیل شما
از این همه صبر و طول و تفصیل شما
ما خیر ندیده ایم از سال قدیم
این سال جدید نیز تحویل شما
( جليل صفربيگي )
هر چند كه از آينه بي رنگ تر است
از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است
بشكن دل بي نواي ما را اي عشق
اين ساز شكسته اش خوش آهنگ تر است
( سيد حسن حسيني )
آه اي پر و بال من پر وبال خودت
من را مكشان چنين به دنبال خودت
كالاي شكسته را خريداري نيست
اين دل كه شكسته اي خودت ، مال خودت
(ميلاد عرفان پور)
کم نامه ی خاموش برایم بفرست
از حرف پرم گوش برایم بفرست
دارم خفه می شوم در این تنهایی
لطفن کمی آغوش برایم بفرست
( جليل صفربيگي )
این شهر که چلچراغ می روید ازاو
باغیست که درد وداغ می روید ازاو
باید بروم به روستای خودمان
این شهرفقط کلاغ می روید ازاو
( جليل صفربيگي )
با عشق طلسم گرگ را می شکنیم
شب – این قفس سِتُرگ – را می شکنیم
هر چند تبر به دوشمان نیست ولی
یک روز بت بزرگ را می شکنیم
( جليل صفربيگي )
يك جام پر از شراب دستت باشد
تا حال من خراب دستت باشد
اين چند هزارمين شب بيداري است ؟!
اي عشق فقط حساب دستت باشد
( جليل صفربيگي )
در مدرسه از نشاطمان كم كردند
از فرصت ارتباطمان كم كردند
هر وقت به هم عشق تعارف كرديم
از نمره انظباطمان كم كردند
( ميلاد عرفان پور )
افسوس به اشتباه گفتي : كه برو
بي ياور و بي پناه گفتي : كه برو
آن روز كه چشمان تو باراني بود
دنبال نخود سياه گفتي : كه برو
( ميلاد عرفان پور )
اینجا فوران زندگی ... آنجا مرگ
مانده است در انتظار انسانها مرگ
یک روز به دیدار شما می آیم
این نامه برای زنده ها ،
امضا : مرگ!
( ميلاد عرفان پور )
درد مي كند ....
دستم ، دلم ، سرم ، نه... ، تنم درد می کند!
دستم که می زنی بدنم درد می کند!
جوراب و کفش من ، کت و شلوار آبی ام
تا دکمه های پیرهنم ، درد می کند!
در ذاتِ جمله های من اندوه ریختند!
مصرع به مصرع ِ سخنم درد می کند!
با اجتماع بهت زده، جمع ِ بی جنون...
هر لحظه هر کجا که "منم" درد می کند!
احساس می کنم که خطوط پیاده رو....
- در لحظه ي قدم زدنم درد می کند!
جمعند ابرهای جهان در نگاهِ "او"
انگار چشم های "زنم" درد می کند!
حتی همین غزل که شبیه خود من است
-من بیت بیت می شکنم- درد می کند
باران شو وُ ببار! کویرم که تشنه تن
هر بوته بوته ي گَونَم درد می کند
ای "عاشق توام " وَ تو ای " دوست دارمت"
حرف از تو می زنم دَهَنم درد می کند!...
( سید محمد علی رضازاده )
ساعت به خواب رفته ....
ساعت به خواب رفته ، قرارت نمی رسد
پاییز می دود به بهارت نمی رسد
هر چه گل است ، من ، به تو تقدیم می کنم
یک شاخه هم به خواستگارت نمی رسد
حتی برای خاطر چشمان کور من
تصویر های تیره و تارت نمی رسد
هر هشت شنبه را تو به من فکر می کنی
پاهای من به روزشمارت نمی رسد
" لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد "
آقا دلت خوش است ، نگارت نمی رسد !
حتی اگر اصالت کاشانی ات دهند
قدری گلاب هم به مزارت نمی رسد
تا ارتفاع موی تو قدم بلند نیست
لبهای من به سرخ انارت نمی رسد
زاینده رود با پل خواجو برای تو
این میهمان به میز ناهارت نمی رسد
چون بچه ها به شوق تو پر درمی آورم
پرواز من ولی به قطارت نمی رسد
حالا که دیر آمده ای زود می روی
آهوی من به فصل شکارت نمی رسد
این بیت آخر است سلامت رسیده ام
یعنی سرم به حلقه دارت ... نه ، می رسد!
( شمس الدین بختکی )
روشن .... خاموش....
چراغ ساعت شش روي ريل ها روشن
قطاري آمد از آغاز ماجــــــرا روشن
به اين كه هيچ كسي مثل من نمي پلكد
قطار پلك نزد از ستـاره تا روشن
از آن سوي پرده ، آفتاب پيدا شد
و بعداز آن ، شب ، گسترده شد ، هوا روشن
قطار آمده با كفش هاي آهني اش
به اتفاق زني تازه ردپا روشن
زني كه از پس پرده به آفتاب شبيه
زني كه كرده تمام دريچه را روشن
سكوت كرده در آن ايستگاه سرد سپيد
به خود نهيب زدم تا شود صدا روشن
سلام كردم و زن ايستگاه را نگريست
كه بود در وسط برف جا به جا روشن
قدم به ديده ی ما مي نهيد خانم ! نه؟
چه تازه ايد و چه خوبيد ! چشم ما روشن
تمام دهكده از عطر ياس پر شده است
گلي نمانده به جز « نرگس » شما روشن
****
به آخر رويا مي رسم وَ چشمانم
رسيده اند به پايان ماجرا ، خاموش
چرا دروغ بگويم رديف را خانم ؟!
نيامديد و زمين ماند بي صدا ـ خاموش ـ
نيامديد و نديديد روي ريل آيا
چراغ ساعت شش روشن است يا خاموش؟
( مجتبي صادقي )
عبدالرضا بردبار